
روزگار غریبیستجایت خالیدلم تنگچشمانم خیسو نگاهم همچنان خیره به راهبقول هوشنگ ابتهاجتو از کدام راه میرسی؟سر میچرخانم به چپ به راستگاهی روبه رو و گاهی پشت سرتا چشم کار میکند خبری از آمدنت نیستابرها دارند می آیندپاییز در راه استبه دلم افتادهبا افتادن اولین برگ پاییزی تو از راه میرسیشال و کلاه میکنیم و دست در دست همتمام کوچه های انتظار را قدم میزنیمبعد هر دو خسته از اینهمه دوریچای میخوریممن دست های یخ زده ام را به فنجان میفشارمو تو با همان لبخند خواستنیت دستهایم را میگیری و ها م...
ادامه مطلب
والا میترسم بنویسم مبارکه باز نشه !...
ادامه مطلب