
دیشب ابر ماه بودمیدونی من از بچگی عاشق ماه بودمیه جورایی شیفته ش بودمشبا مینشستم لب پنجره با ماه حرف میزدم قربون صدقه ی خوشگلیاش میرفتمبزرگ تر که شدم هنوزم عاشق ماه بودم اما کمتر باهاش حرف میزدم کمتر قربون صدقش میدفتماخه یکی اومده بود کبیشتر از ماه دوسش داشتمدیشب دوباره به یاد قدیما نشستم کنار پنجرهاینبار قربون صدقه ش نرفتم بجاش بهش گفتم که چقدر عاشق توامبهش گفتم جز تو هیچ کس نتونسته بیاد تو قلبم گفتم که بدون تو چقدر تنهام چقدر حس بی کسی میکنمبهش گفتم حالا که قلبش از همیشه بزرگتره و داره ازون با...
ادامه مطلب
چند کلمه ای با پدرم ......
ادامه مطلب